3Jokes . com

Funny Jokes, Funny Pictures

tmplt

خبرنامه

   RSS Feed  کانال تلگرام
   RSS Feed  فبسیوک
   RSS Feed  عضویت در خبرخوان
   RSS Feed  خبرنامه با ایمیل
   RSS Feed  راهنمایی




ارسال مطلب

جوک، اس ام اس و مطالب جالب خود را برای ما بفرستید.

فرستادن مطلب (کلیک کنید)

شماره ارسال SMS از طریق موبایل: 0935-6243988


تبادل لینک


23 March, 2006

معلّم

معلم چو آمد به ناگه كلاس،
چوشهري فرو مرده خاموش شد.
سخنهاي ناگفته در قلبها،
به لب نارسيده فراموش شد.
سكوت كلاس دل افسرده را،
صداي رساي معلم شكست:
" بيا احمدك درس ديروز را،
بخوان تا ببينم كه سعدي چه گفت؟"
زجا احمدك جست و بند دلش،
ازآن بي خبر بانگ ناگه گسست.
ولي احمدك درس يادش نبود،
به جز آنچه ديروز از وي شنفت.
زبانش به لكنت بيفتاد و گفت:
" بني آدم اعضاي يكديگرند،
كه در آفرينش زيك گوهرند،
چو عضوي بدرد آورد روزگار،
دگر عضوها را نماند قرار،
توكز... توكز... " واي يادش نبود...
جهان پيش چشمش سيه پوش شد.
صداي معلم ز هر سو بلند،
برفت و نارفته در گوش شد.
معلم خروشيد به لحن گران:
“مگر چيست فرق تو با ديگران؟
چرا احمدك كودن بي شعور،
نخواندي چنين درس آسان بگوي؟”
خدايا چه مي گويد آموزگار؟
نمي داند آيا كس در اين ميان،
بود فرق بين دان و ندان !
و آنگاه چنين گفت با قلب پاك
كه: " آنان به دامان مادر خوشند،
و من بي وجودش كنم سر به خاك.
روم با پدر پيش روزي و كار.
ببين دست پر پينه ام شاهد است... "
هنوز او سخنهاي بسيار داشت...
سخنهاي او را معلم بريد.
معلم بكوبيد پا بر زمين:
" به من چه كه مادر زدست داده اي؟
به من چه كه دستت پر از پينه است؟
رود يك نفر پيش ناظم كه او،
به همراه خود يك فلك آورد. "
چو احمد سخن از معلم شنيد،
زچشمان او كور سويش جهيد،
به ياد آمدش شعر سعدي و گفت:
" توكز محنت ديگران بي غمي
نشايد كه نامت نهند آدمي!"

Labels:



لطفا برای حمایت از ما از محصولات فروشگاه دیدن کنید:

Copyright by www.3Jokes.com