3Jokes . com

Funny Jokes, Funny Pictures

tmplt

خبرنامه

   RSS Feed  کانال تلگرام
   RSS Feed  فبسیوک
   RSS Feed  عضویت در خبرخوان
   RSS Feed  خبرنامه با ایمیل
   RSS Feed  راهنمایی




ارسال مطلب

جوک، اس ام اس و مطالب جالب خود را برای ما بفرستید.

فرستادن مطلب (کلیک کنید)

شماره ارسال SMS از طریق موبایل: 0935-6243988


تبادل لینک


28 February, 2007

جرج بوش!

این پسر کیست؟
یک روز جورج بوش میهمان ملکه انگلیس بود. او از ملکه درباره رمز موفقیتش در سلطلنت سوال کرد و ملکه گفت: «من سعی می کنم اطرافیانم را از میان افراد باهوش انتخاب کنم.»
«چه طور این کار را می کنید؟»
«با یک سوال ساده.»
در این موقع ملکه به تونی بلر تلفن زد و از او پرسید: «پدر تو یک پسر دارد. مادرت هم یک پسر دارد. این پسر برادرت نیست. پس این پسر کیست؟»
تونی بلر جواب داد: «این پسر، خود من هستم.»

جورج بوش که از این کار ملکه خیلی ذوق کرده بود، در بازگشت رامسفلد را احضار می کند و همین سؤال را از او می پرسد. رامسفلد چند دقیقه فکر می کند و به نتیجه نمی رسد و از بوش می خواهد که چند روز به او فرصت بدهد. بعد از تشکیل چندین جلسه باز هم به نتیجه نمی رسد. ناچار به کالین پاول زنگ می زند و از او می پرسد. کالین پاول می گوید: «خوب معلوم است احمق جان، این پسر خودمم.»

رامسفلد با خوشحالی به نزد بوش می رود و می گوید: «جواب را پیدا کردم. این پسر کالین پاول است».
جورج بوش می گوید: «نه احمق جان، این پسر تونی بلر است»!


بازدید از مدرسه ابتدایی
جورج بوش در بازدید از یک مدرسه ابتدایی، وارد یک کلاس می شود و به بچه ها می گوید که می توانند هر سووالی دارند از او بپرسند.

یک پسر بچه دستش را بلند می کند. جورج بوش می پرسد: «اسمت چیه، کوچولو؟»
«اسمم بیلی است و سه تا سووال دارم»
«سووال هایت را بپرس عزیزم.»

«اول، چرا سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد؟ دوم، چرا با وجود این که رای ال گور بیشتر بود، شما رئیس جمهور شدید؟ سوم، چرا بن لادن پیدا نشد؟»
همان لحظه زنگ تفریح می خورد و جورج بوش می گوید که بعد از زنگ تفریح به سؤال و جواب ادامه می دهد. بعد از زنگ تفریح یک پسر بچه دیگر دستش را بلند می کند. جورج بوش از او می پرسد: «اسمت چیه، کوچولو؟»

«اسمم جانی است و پنج تا سؤال دارم. اول، چرا سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد؟ دوم، چرا با وجود این که رای ال گور بیشتر بود، شما رئیس جمهور شدید؟ سوم، چرا بن لادن پیدا نشد؟ چهارم، چرا زنگ تفریح بیست دقیقه زودتر خورد؟ پنجم، بیلی کجاست؟»


باهوش ترین رئیس جمهور دنیا
هواپیمایی درحال سقوط بود و یک چتر نجات کم بود، بنابر این یک نفر باید فداکاری می کرد. زین الدین زیدان یک چتر برداشت و گفت: «من بهترین فوتبالیست جهان هستم و باید نجات پیدا کنم» این را گفت و پرید.

برد پیت هم یک چتر دیگر برداشت و گفت: «من محبوب ترین هنرپیشه جهان هستم و باید نجات پیدا کنم.» این را گفت و پرید.

جورج بوش هم یک چتر برداشت و گفت: «من باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هستم و باید نجات پیدا کنم.» این را گفت و پرید.

فقط دو نفر در هواپیما مانده بودند. یک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم. پاپ گفت: «فرزندم! من عمر خودم را کرده ام و آینده پیش روی تو است. بیا این چتر را بردار و خودت را نجات بده.»

پسر بچه گفت: «احتیاجی نیست. اون آقاهه که می گفت باهوش ترین رئیس جمهور دنیاست، با کوله پشتی مدرسه من پرید بیرون!»


جنگ جهانی سوم
شبی جورج بوش و تونی بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند. یک نفر کنارشان نشست و پرسید که دارند راجع به چه موضوعی حرف می زنند.

جورج بوش گفت: «ما داریم جنگ جهانی سوم را طراحی می کنیم و قصد داریم پانزده میلیون مسلمان و یک دندانپزشک را بکشیم»

مرد پرسید: «برای چی می خواهید یک دندانپزشک را بکشید؟»

جورج بوش روی شانه بلر زد و گفت: «دیدی گفتم؟ هیچ کس راجع به کشتن پانزده میلیون مسلمان سوالی نخواهد کرد؟»


ورود به بهشت
انیشتین، پیکاسو و جورج بوش با وجود چند دهه اختلاف در سالروز مرگ شان به دروازه بهشت رسیدند. انیشتین زودتر از بقیه بالا رفت و به سن پیر گفت: «من انیشتین هستم»

سن پیر گفت: «ثابت کن» انیشتین هم از او خواست یک تخته سیاه و یک قطعه گچ به او بدهد. گچ و تخته سیاه فورا حاضر شد و انیشتین فرمول نسبیت را روی تخته سیاه نوشت و سن پیر گفت: «آقای انیشتین! به بهشت خوش آمدید.»

بعد از انیشتین، پیکاسو بالا رفت و به سن پیر گفت که کیست و سن پیر از او خواست که ثابت کند پیکاسو است. پیکاسو هم نقاشی معروفش گرنیکا را روی تخته سیاه کشید و به بهشت رفت.

نوبت به جورج بوش رسید. به سن پیر گفت: «من جورج بوش هستم.»
سن پیر گفت: «ثابت کن جرج بوش هستی، همان طور که انیشتین و پیکاسو همین کار را کردند»
جورج بوش پرسید: «انیشتین و پیکاسو چه کسانی هستند؟»

سن پیر در بهشت را باز کرد و گفت: «به بهشت خوش آمدی، جورج!»


گروگان گیری
یک شب پسری در بزرگراه های آمریکا مشغول رانندگی بود که با ترافیک شدیدی متوقف شد. همان طور که در ماشین نشسته بود، یکی به پنجره ماشین زد. شیشه را پایین کشید و پرسید: «چه خبر شده است؟»

« جورج بوش را گروگان گرفته اند و یک میلیون دلار برای آزادی اش خواسته اند و گفته اند که اگر پول را جمع نکنیم، او را آتش می زنند.»

«چه قدر جمع کرده اید؟»

-حدودا بیست لیتر!


دیک چنی
یک روز جورج بوش به دیک چنی می گوید که از این همه جوک که درباره حماقتش ساخته می شود، خسته شده و دیگر تحمل ندارد.

دیک چنی می گوید: «شما نباید خودتان را ناراحت بکنید قربان. همه جا پر از احمق است و همین احمق ها برای شما جوک می سازند. بیایید تا نشانتان بدهم.»

چنی دست جورج بوش را می گیرد و به خیابان می روند و دیک چنی یک تاکسی می گیرد و به راننده تاکسی می گوید: «برو به خیابان نیکل شماره 29. می خواهم بدانم که من در خانه هسنم یا نه.»

راننده تاکسی بدون این که حرفی بزند به خانه دیک چنی می رود. وقتی پیاده شدند دیک چنی به بوش می گوید: «بفرمایید. دیدید چه احمقی بود؟»

بوش می گوید: «آره، می تونستی از موبایلت به خونه زنگ بزنی!»

منبع

Labels:



لطفا برای حمایت از ما از محصولات فروشگاه دیدن کنید:

Copyright by www.3Jokes.com