3Jokes . com

Funny Jokes, Funny Pictures

tmplt

خبرنامه

   RSS Feed  کانال تلگرام
   RSS Feed  فبسیوک
   RSS Feed  عضویت در خبرخوان
   RSS Feed  خبرنامه با ایمیل
   RSS Feed  راهنمایی




ارسال مطلب

جوک، اس ام اس و مطالب جالب خود را برای ما بفرستید.

فرستادن مطلب (کلیک کنید)

شماره ارسال SMS از طریق موبایل: 0935-6243988


تبادل لینک


30 September, 2008

كشيش جوان و مرد روستایی

یک کشیش جوان که از او دعوت شده بود به عنوان سخنران مهمان در یک کلیسا در روستایی به ایراد خطابه پردازد، راهی طولانی را از منزلش تا آن کلیسا پیمود.
او در راه گرفتار طوفان و کولاک شد، اما خوشبختانه چون خیلی زود حرکت کرده بود، علیرغم وجود طوفان و بارش شدید برف به موقع به آنجا رسید.
وقتی وارد کلیسا شد فقط یک مرد روستایی در آنجا نشسته بود، کشیش قدری منتظر شد تا شاید افراد دیگری نیز به کلیسا بیایند، پس از گذشت زمان و نیامدن کس دیگری، او به آن پیرمرد روستایی نزدیک شد و گفت: فقط شما تشریف آورده اید، به نظر شما من باید چکار کنم؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت: من فقط یک کشاورز هستم و چیز زیادی نمی دانم، اما این را می دانم که اگر فقط یک اسب هم در اصطبل داشته باشم، باید به آن غذا و خوراک بدهم.
کشیش جواب داد: بله بله، حرف شما درست است! لذا به جایگاه رفت و مراسم را شروع کرد، و آن را خیلی جدی گرفت. سخنانش بسیار هیجان انگیز و گرم شد. وقتی به قسمت پایانی سخنرانی رسید و به ساعتش نگاه کرد دید یک ساعت و نیم از زمانی که سخنرانی را شروع کرده است، می گذرد.
در پایان از جایگاه پایین آمد و دوباره سراغ پیرمرد رفت و پرسید: خوب، چطور بود؟
پیرمرد لحظاتی فکر کرد و گفت: من یک کشاورز هستم و چیز زیادی نمی دانم، اما این را می دانم که اگر فقط یک اسب در اصطبل داشته باشم، همه بارها را روی دوش او نمی گذارم

Labels:



لطفا برای حمایت از ما از محصولات فروشگاه دیدن کنید:

Copyright by www.3Jokes.com